life god
خدا زندگی
زمان را جان می بخشیم و دریایمان را رنگ می زنیم. هم را در اغوش می گیریم و روحمان را احساس می بخشیم. موسیقی گلبرگ ها را می شنویم و خود اواز پرستوها را می خوانیم. اری ما خود برفیم و حتی سفیدتر از ان. اری ما خود طبیعت هستیم و حتی بزرگ تر از ان. ما خود ازادی هستیم و حتی فراتر از ان. ای محبوبم.ای نیمه ی زیبای من بوی یاس ها را حس می کنی. ما عطر یاسیم و حتی خوشبو تر از ان. میرمانی میرجلالی و در فراسوی زمان نور شدم و در میان ستاره ها رقصیدم و حس با شکوه زنده بودن را لمس کردم تا ابد همچنان عطر خوش پاییز و بوی مست کننده برگ های خیس پاییزی در وجود من طنین انداز خواهد بود. چه با شکوه است تا زنده باشی و دنیای رنگ ها را حس کنی. پروانه ای را دیدم که به دنبال گلی می گشت و کرم شبتابی که عاشق شده بود. و در مسیر انهدام کابوس ها اندوه بی پایان من یادواره تلخ اندوهیست که می خواست مست شود و شادی نامتناهی من سنگ اتشین شادیست که ارزو داشت در کنار هستی نغمه دردش اوازی به ژرفای عشق شود. اتشی از اب خواهم افروخت و شرابی سرخ از خونم خواهم ریخت در جامی سفید تا که اندوه و شادی باهم یکی شوند و شنا کنند در دریای لذت بخش عدالت و تنها و تنها یادم باشد که می شود من هم پرنده باشم میرمانی میرجلالی همش در ذهنم این اواها می پیچد که همه هر صبح در زندانی قفس گونه به هم صبح بخیر می گفتیم و یا انگاه که از عشقی نفرت گونه می گفتیم حال انکه هر دو ان ها برایمان یکی بودند ان زمان که خودمان بودیم و خودمان و خدایی که انقدر بزرگ هست که در قلبمان جای دارد در زمانی که با کوکان پیر بازی می کردیم و یا در بیداری می خوابیدیم ساکن گونه اواز می خواندیم اندوه هایمان را لبخند می زدیم مرگ همانقدر که زندگی همانقدر برایم بو دارند ترس برایم شجاعت هست من شعرهایم را ازین به بعد بر روی اب یا برگی زرد می نوسیم که او هم روزگاری سبز بود. و من رویاهایم را.با کابوس هایم در امیختم تا این مرز لعنتی نباشد. کور کردم تا شاید کورانه وار ببینم خدا را صدا نمی زنم تا او مرا صدا بزند. قداست هایم را به باد هدیه دادم و مهربانی را سرشت خویش کردم شاید رسم مهرورزی مرا مست کند تا دیگر زندگی نکنم یا جور دیگر زندگی کنم. من می خواهم پرواز کنم اری .پرواز می کنم. من پرنده ام. من طبیعتم. من مانیم. گذشته را من منهدم می کنم. اینده را خشت به خشت می سازم تا بوی سیب دهد و حالم را به زیبایی روح رقاص ها نفس می کشم. تا بگویم زمان معنا ندارد. من معنا دارم ما معنا داریم زمزمه تازگی دارم تازگی به تازگیییییی خدا. و تنها در اين ميان من تنها بودم و تنها ميرمانی ميرجلالی عربده ی لطیفی بکشم که محبوبم بیا به جای دویدن لحظه ای باستیم و همدیگر را در اغوش گیریم و هم سو با طبیعت زیبایی ها را نمود بخشیم. بیا به جای همه ی عشق بازی ها همدیگر را نگاه کنیم شاید سرمست شویم از این همه لذت نگاه کردن محبوبم بیا در شب های سرد برقصیم و در گرمای افتاب تنها بر صندلی زندگی بنشینیمو گلی را نظاره گر باشیم محبوبم خوشا به حال انان که ازادی را در اواز رودخانه یافتند و عشق را در ژرفای زمین محبوبم چرا باید انقدر جدی گرفت که نتوانیم خنده های بی امان طبیعت را نشنویم ما همه خیال می کنیم شنواییم حال انکه موسیقی باد را نمی شنویم اری محبوبم این بار عربده لطیفی به لطافت سکوت می زنم شاید این بار خودمان شدیم نه در گذشته. نه در اینده و گاه حتی نه در حال بلکه در همه ی اعصاربا هم رقصیدیم و اواز خواندیمو .گوش دادیم و نظاره گر بودیم شاید امروز بیشتر زیبایی های اکنون را درک کردیم. شاید بی دلیل همدیگر را دوست داشتیم شاید این بار در زمان حال زیستیمو گفتیم از زیبایی ها........................................................... میرمانی میرجلالی
و ماهی که می خواست پرواز کند.
شنیدم نوای حزن انگيز زمين در پی شکوه اعصارها
و قدمت صبر در طوفان عشق
و منی که شعرم را روی ماسه می نوشتم.
بر گرداگرد اين هستی مقدس
خدای را انقدر بزرگ می دانم
که در قلبم جای دارد
و زمزمه مرگ زندگی ام
می پيچد ان دم که اسمان را شکافتم
تا سرود فرشتگان مرگ را بر
تن خسته در پی شکوه کودکان
متولد شده بر بام ملکوتی پرودگار
با خون خود حک کنم.که ای خالق من
ببین که چطور مردمانی از پی اندوهشان
در پی اندوهی دگرند که روزگار
چطور ان هارا به دار اویخت و
سینه ام را در پیشگاهت برای
ژرفای انسانیتم خواهم شکافت
تا طعم مستی بی حد شراب سرخم
را به خاطر همه ی رنج های مقدس
رنج کشیدگان اعصار به در کنم
و من بسان انسانی ادم
دلم می خواهد ذره ای ادمیت کنم
دلم می خواهد انگونه که می خواهم ادمیت کنم
من نه ان رنج را نه ان لذت را
نه ان عشق را
من خود را من خود را می خواهم
من قداست روح را برای پرواز
به سرزمین های دور می خواهم
من ان اواز اواز اواز
روحم را می خواهم
من زخم هایم را درمان نمی کنم
سرمستم از ان همه درد
خدایا جانم را بگیر
رنج هایم را زیاد گردان
خدایا تراژدی ام را افسانه کن
اما یادت باشد
هیچگاه هیچگاه هیچگاه هیچگاه و هیچگاه
روحم را نمی توانی بگیری.
میرمانی میرجلالی
مرگ را به قتل می رسانيم
تا زندگی را زندگی ببخشيم.
وقت هايی که خود را در
اين گودی پرت می کنيم
که تا افلاک به پرواز دراييم
گاه گاهی که شادمان با
اندوه ها دیدار می نماییم
گاه گاهی که به یک سکوت
نفرتمان را عشقی بی حد می کنیم
و زمانی که با فریاد هایی پیوسته
زمزمه فلسفه بی منطق می کنیم
پیوسته می گردیم و راه می رویم
یا در زمینیم یا در اسمان
نگاهمان در عمق ظاهر سرد پرپر می شود
ولی خبری از اعماق درون نداریم
ااااااااااای خداااااااااااا
من دلم کودکی بس پیر نمی خواهد
دلم اشکاری بس نهان نمی خواهد
اااااااااای خداااااااااااا
من دلم فلسه پوچ
من دلم حرافی بی منطق
من دلم سکوت
من دلم این همه گذر پی در پی فصل ها را
نمی خواهد وقتی کسی پرتقال را بو نمی کند
وقتی کسی به سروها گوش نمی کند
اااااااااااااای ااااااادمهااااااا
بیایید تا زمان هست برقصیم
و اواز بخوانیمو
و ازاد باشیم
میرمانی میرجلالی
در دنيای روياها غوطه ور شويم
شايد کسی از سر بلندای هستی
داد زند:يا عشق
و رسم چنين شد که
در ميان سروها برقصيم
شايد که ندا امد:يا عشق
نمی دانم محبوبم قبلا رسم چطور بود
اما من غم ها را بيشتر دوست دارم
واواهای هستی را بيشتر گوش می دهم
رسم زندگی من دوست داشتن تو نیست
جنون عشق من به توست
رسم زندگی من نغمه ازادیست
تا با تو در اسمان ها از همه ی مقدسات بگویم
ساده ساده ساده
بنگرم به چشمانت که خود هستی بی کران است
ابی بی کران. و نجواهای رودخانه
اما باور کن رقص در میان زیبایی ها خود ازادیست
و من و تو همان نغمه های مقدس عشقیم
این بار با هم خنده ای بلند سر می دهیم
تا گرمای زمستان را نمایان سازیم
تا رسم چنین شود
که در پهنای روزگار
ندا سردهیم:یاعشق.
بغض تنهاييها شکست
پروانه ها خوشبخت شدند
بلبل ها اوازی خواندند به قداست عشق
سروها پرواز کردند و هم را ستودند
برگ ها در ميان سمفونی بادها
دويوانه وار رقصيدند
درياها از ژرفاها گفتند
و اسمان ها از ابی بی کرانشان
بزرگانی خود را به خدا گره زدند
و کودکانی که فرشته هارا لمس کردند
و در بهبوهه فرياد ها
سکوت کردم
خوشا به حالم که ازادی را
در عزلتگاه درونم می جستم
و از تنهاييم هميشه سرمست و سرمستم.
اري. من تنها ميان زمين و اسمان گام بر می دارم.
| Design By : Night Skin |


